
راهنمای با کلاس بودن در فیس بوک
ارسال شده در بدون دسته بندی
شگفتی گوگل و فیس بوک

در این داستان حقیقی 4 شخصیت وجود دارد: پدر، مادر، پسر و دختر
وقتی که خانواده آنها از هم پاشید پدر پسرش را در حالی که تنها 2 سال سن داشت با خود به کشوری دیگر برد. این اتفاق حدود 27 سال پیش رخ داد و مادر از آن به بعد همه جا را به دنبال پسر ربوده شده خود گشت.
یک روز دختر آنها که با مادرش زندگی میکرد نام برادر گمشده خود را در گوگل تایپ کرد و به لینکی از یک پروفایل در فیس بوک رسید که نامی مشابه برادرش داشت. پیغامی به آن کاربر فیس بوک فرستاد و خوشبختانه همان شخص برادر دختر بود. و خانواده پس از 30 سال و به کمک فیس بوک و گوگل دوباره دور هم جمع شدند.
میتونید در اینجا گزارشی را که بی بی سی از این ماجرا تهیه کرده ببینید.
ارسال شده در بدون دسته بندی
چهل و پنج اول
تازه چهل و پنج روز اولم پر شده و اومدم مرخصی دیشب رسیدم خونه توی این مدت زندگی در پادگان و در شهر سنندج خیلی چیزها رو تجربه کردم .
دلم میخاد توی این یکی دو هفته که خونه هستم از خیلی از این تجربه ها حرف بزنم.
از احساس تنهایی و افسردگی که یه مدت پیدا کردم تا جاهای دیدنی که دیدم و شهرهایی که تا حالا ندیده بودم و فکر نمیکردم یه روز اینجوری برم داخل این شهرها.
این روزها هم بحث انتخابات داغه ما که توی پادگان بجز تلویزیون و دو تا روزنامه جوان و کیهان منبع خبری دیگه ای نداریم که این روزنامه ها با یک روز تاخیر بدست ما میرسه . و لی از بحث هایی که برخی از کارکنان در محل کار میکنند یکسری اطلاعا ت حاشیه ای میگیریم البته یکسری نشریه داخلی هم هست که فقط خلاصه بیست و سی شب قبل و روزنامه جوان روز قبل را یکم جانب دارانه تر مینویسه .
یه جور حس بی تفاوتی برای من پییش اومده و حس میکنم طرفداری از هر کدوم از کاندیدا ها اتلاف وقته و همونی که باید رییس جمهور بشه میشه فقط میدونم که یکسری از این طرحهای کاندیدا ها در دولت قبل اجرا میشن . حالا دیر یا زود و با شکل و رنگ دیگه.
به قول این اس ام اس ها به میر محسن کروبی نژاد رای میدم.
ارسال شده در روز مرگي
تو ای مادر را 20 ساله کردی ، برای پادگان آماده کردی
خیلی وقته که وبلاگم را آپدیت نکردم نه اینکه فرصت نبوده ، نه. حتی تعطیلات نوروز رو فرصت داشتم ولی شاید مطلبی به جز در باره خدمت نداشتم و هنوز هم ندارم و نمیخاستم وبلاگ حال و هوای سربازی بگیره ولی مثل اینکه ناگزیر باید از این دوران به خصوص مدت آموزشی که بعد از گذشت کمتر از یک هفته دلم براش تنگ شده ، خاطراتی برای خودم به جا بگذارم.
شروع این خاطرات با یه شعره که شب آخر و در جشن آزادی در گروهان با بچه ها خونده شدهرچند در روز آخر تمام شیرینی های این دوران به دهن خیلی از بچه ها مثل خودم تلخ تلخ شد. بگذریم، این شعر رو تقدیم میکنم به خیل دوستانی که حتی با داشتن شرایط و تنها به خاطر تبعیض توی تقسیمات بهشون ظلم شد.
از آن روزی که اسمم دفتری شد
به سربازی رفتن من حتمنی شد
به حوزه رفتم و اعزام گشتم
به پادگان آمدم، سرباز گشتم
دم دروازه پادگان رسیدم
صدای تبل و شیپور را شنیدم
صدای تبل و شیپور نظام است
از این پس خواب شیرین بر ما حرام است
به صف کردن تراشیدن سرم را
به تن کردن لباس سربازیم را
لباس سربازیم دادن بپوشم
لباس شخصیم را میفروشم
نگو خدمت بگو سرچشمه غم
بشین پاشو زیاد است و غذا کم
نوشتم نامه ای با برگ گیلاس
به خدمت آمدم با کله ای تاس
نوشتم نامه ای با برگ چایی
کلاغ پر میروم مادر کجایی
کلاغ پر میروم قاشق به دندان
برای خوردن یک لقمه نان
تو ای مادر مرا 20 ساله کردی
برای پادگان آماده کردی
لباس سربازیم رنگ زمینه
تو مادر غم مخور دنیا همینه
بیا بلبل از این کوچه گذر کن
رفیقان را ز حال ما خبر کن
اولین مرخصی
تازه اومدم 1 ساعت بیشتر نیست که رسیدم خونه
الان خیلی خابم میاد
برم بخابم
ارسال شده در سربازی
پیش به سوی یزد
امروز رفتم شهرک آزمایش بعد کلی معطلی ، کدها رو خوندن و گفتن 2 حالت داره:
1- اگه میخاین خودتون با هزینه خودتون بیاین، شنبه ساعت 8 صبح یزد دم پادگان خاتمی باشین
2- اگه میخاین ما ببریمتون با اتوبوس فردا ترمینال کاوه
و من هم چون صف دوم جزو 17 نفر اول بودم و دیدم به صرفه نیست خودم برم تا میایم آدرس پیدا کنم و اینا، نمی ارزهقرار شد فردا صبح ساعت 8 ترمینال کاوه تعاونی 6 سوار اتوبوس بشم
اینم کلمه (با تشدید روی ل) کچلش کردم حالش و ببره
این نواحی قرمز روی کله هم پیچ های کله بنده است 2 تا عقب و یکی جلو به اضافه محل شکستگی های دوران بچگی
اون بزرگه بخیه اش خیلی با حال بود برا همین جاش اینقدر بزرگه
میگن اینا که 2 تا پیچ دارند 2 تا زن میگیرن! من 3 تا دارم و فکر کنم خرجم بره بالا:D
شما ها نمیدونید علت این پیچ ها چیه به جز وراثت؟و اصلا اسم علمیش چیه؟
خوب دیگه برم ساکم رو ببندم ملالی نخواهد بود جز دوری کامپیوترم
پس تا مرخصی بعد
ارسال شده در سربازی
فعل تازه
امروز یه فعل جدید یاد گرفتم (اسمایلی بی سواد)
ترهین: به معنی رهن کردن
ارسال شده در روز مرگي
ارشد امسال رو هم …
امروز آزمون ارشد رو دادم قسمت اولش زبان و دروس مشترک ساعت 3 امتحان شروع شد و 5 و نیم من اومدم بیرون خیلی
آسون بود امسال ولی افسوس…
سل پیش که خوندم و قبول نشدم ناامید شدم ، ای کاش امسال خونده بودم ای کاش
اومدم خونه ، هیچ کس نیست، خیلی دپرسم
ارسال شده در روز مرگي
وقتی واکسیتی کوچک بود
میدونید که بروبچ وبلاگ نویس یه بازی راه انداختن به ابتکار عمو هوشنگ به اسم “وقنی … کوچک بود”
قوانینش رو هم میتونید توی وبلاگ عمو هوشنگ بخونید البته من از طریق وبلاگ حدیثه متوجه شدم
من هم خودم رو انداختم وسط بازی و خودم رو دعوت کردم
عکس از بچگیم زیاد دارم ولی متاسفانه اسکنر و دوربین دیجیتال در دسترس نبود پس تعدادی از عکسهایی رو که دختر داییم از توی آلبومش برام عکس گرفته و بهم داده رو میذارم
دلم نیومد راجع به این کار دختر داییم هم نگم. دختر دایی من چند وقت پیش یک سی دی درست کرده بود به اسم “ازدیروز تا امروز” و بهمون داد از عکسهای آلبومش که من و خانوادم توش بودیم و به همراه عکسهایی از پدر بزرگ ومادر بزرگ و جد و جده مادریم و یکسری عکسهای دسته جمعی، دستش درد نکنه.
این دو تا رو خودم قبلنا اسکن کردم
مامانم میگه فکر کنم یک سالت بود شاید ۶۴

این یکی رو یادمه توی آتلیه شروین میدون انقلاب گرفتم سوم دبستان بودم به لبام توجه کنید مامانم بهم لژ مالیده بود اسمایلی طاغوتی به خاطر کراوات حدودا سال 71، بزرگش به دیوار اتاقمه

این دو تا هم از آلبوم دختر دایی
اینم منم توی باغمون اون موقع پر گل میخک بود

اینجا هم توی تختم هستم

بچه گیهام این لپای من برام دردسر بود هر کی من رو میدید لپم رو میکشید بخصوص دخترها توی سرویس مدرسمون آخه مثل الان که نبود، توی محل یه سرویس بود که ما رو میبرد منهم از همه کوچیکتر، و دخترهای بزرگتر از من این لپ من رو هی میکشیدن نامردا.
البته من در حدی نیستم که کسی رو دعوت کنم به بازی ولی از همه جامعه وبلاگ نویس و ننویس ایران تقاضا میکنم عکسهای از قنداق تا امروز شون رو بذارن تو وبلاگشون تا ما نیز حالش رو ببریم
ارسال شده در بازي | برچسبهاوقتی واکسیتی کوچک بود
دنیا کوچیکه خیلی کوچیکه بخصوص برای شما کامپیوتری ها
یهروز صبح از سر بیکاری داری اسم استادت رو تو گوگل سرچ میکنی، میرسی به یه صفحه یاهو 360 که مال یکی از بچه های دانشگاهتونه و اسم استاد توی صفحهش هست بعد روی هوم یج کلیک میکنی میری توی صفحه یاهو ۳۶۰ خودت که سالهاست داره گرد و خاک میخوره، میبینی که رفیقت که سالهاست ندیدیش و همیشه هم آیدی یاهوش خاموشه برات پیام گذاشته چند ماهه پیش، تو هم براش ریپلی میکنی و میگی: کجایی؟ چه خبر؟ من دارم میرم خدمت سوغاتی نمیخای؟
دیسکانکت میشی و میری دنبال کار خودت
عصری میای ایمیلت رو چک کنی میبینی اهه، رفیقت توی یاهو ۳۶۰ برات جواب داده: من توی نت ویلوم تو کجایی؟ نیستی؟
تو هم ریپلی میکنی و شماره موبایلت رو براش میفرستی
در عرض ۵ ثانیه اس ام اس به دست میرسه:
من الفم
و تو زنگ میزنی بهش
بعد از اینکه خداحافظی میکنی یاد حرف راننده تاکسی میفتی که دیشب میگفت:
دنیا کوچیکه خیلی کوچیکه بخصوص برای شما کامپیوتری ها
ارسال شده در روز مرگي





