آخ که چقدر مرخصی میچسبه

بالاخره 10 روز به زور مرخصی گرفتم با تهدید به زیراب زنی

بعد از ده یازده سال یه سفر شمال رفتیم به اتفاق خانواده

چقدر چالوس عوض شده بود ساحل که افتضاح و از اون بدتر ساخت برجهای بلند کنار ساحل که منظره دریا را کاملا گرفته

فقط جایی که خیلی خوش گذشت نمک آبرود بود که اونهم راه به راه باید پول خرج کنی ولی در کل خیلی خوب بود هوای عالی و بدون پشه خلاصه خوش گذشت

Advertisements

بانک اطلاعاتی؟

بانک اطلاعاتی

اوستای ما (همون فرمانده بخونین) تازه فهمیده که بله ما یه تخصصی توی کامپیوتر داریم خیر سرمون و نمیدونم از کجا ایناصطلاح بانک اطلاعاتی را کشف کرده هی هر لیستی گیرش میاد برای اونیکی اوستا کوچیکتره (بخونین جوجه فرمانده) پاراف میکنه «برادر فلانی پیگیری کنید اطلاعات فلان توسط برادر بهمان در بانک اطلاعاتی بیسار جمع آوری شود» آخر خدمتی گیری داده ها از طرفی هم سه روز تشویقی برای ما گرفته گرو کشیده و به بقیه سربازها هم میگه بله آقای فلانی به خاطر خوش خدمتی 3 روز تشویقی همون حکایت آش نخورده و دهن جزغاله شده.

پایان تعطیلات

تعطیلات ما هم در ایام نوروز تمام شد و از فردا باید برم پادگان هرچند تا ظهر بیشتر نیست ولی این اولین سالیه که در ایام عید میرم سرکار و شاید یک شروع باشه .

توی این شش روز گذشته زیاد استفاده مفید از وقتم نکردم و این یعنی باخت بزرگ حتی کتابی را که باید تا قبل از عید تمام می کردم نتونستم تموم کنم. در عوض یه روز بیاد ماندنی داشتم روزی که با دوستا رفتیم باغ خیلی خوش گذشت و یه خاطره ماندگار شد.

امیدوارم به خواننده های این وبلاگ تعطیلات خوش بگذره و اونهایی که سربازند هم بهشون سخت نگذره.

سوتی های من و سرهنگ قسمت 1

همه دوستان میدونن که بنده در حال گذروندن دوره خدمت سربازی هستم درکردستان.

در این مدت 4 ماه سوتی های زیادی دادم که حتی یه بار رکوردم رسده بود به روزی یک دونه سوتی اینجا میخام این سوتی ها رو بنویسم. همونطور که میدونید به دلایل حفاظتی نمیتونم یکسری اسم ها و مکانها را نام ببرم و ممکنه از نامهای مستعار استفاده کنم.

قسمت اول:

همین هفته پیش بود. نزدیکهای ظهر. سرهنگ یکی دوتا کار اداری داشت گفت برو پیکانه رو بیار بریم توی شهر. رفتیم یکی دوجا سر زدیم. تا رسیدیم به بانک. سرهنگ را جلو در بانک پیاده کردم و دور زدم اونطرف خیابون پارک کردم. یه مدت نشستم توی ماشین داشتم از گرما هلاک میشدم. چونکه اون بانک همیشه شلوغ بود گفتم تا میاد سرهنگ برگرده یه رانی بگیرم بخورم. در ماشین و قفل کردم و رفتم یه رانی گرفتم از مغازه که اومدم بیرون و رانی توی دستم دیدم سرهنگ داره از اونطرف خیابون میاد و دنبال ماشین میگرده دویدم و دستم رو بالا کردم ، منو دید، اومد اونطرف ماشین ایستاده بود در رو بازکنم سوار شیم . هرچی سوییچ را میپیچوندم در باز نمیشد به سرهنگ گفتم گمونم قفل خراب شده باز نمیشه.

– ببین درهای دیگه باز نیست.

من که مطمئن بودم بقیه درها رو هم قفل کردم با تعجب دیدم درب عقب باز شد. در جلوروهم از تو باز کردم سوار که شدم دیدم اه این که ماشین ما نیست. دوزاریم افتاد به خاطر عجله ای که کرده بودم ماشین رو اشتباهی ا ومده بودم ماشین ما یکی دومتر عقب تر بود.

این اتفاق شاید برای خیلی از شماها افتاده باشه  مثل سرهنگ که خودش هم چندتا از این سوتی ها تعریف کرد.

تو ای مادر را 20 ساله کردی ، برای پادگان آماده کردی

خیلی وقته که وبلاگم را آپدیت نکردم نه اینکه فرصت نبوده ، نه. حتی تعطیلات نوروز رو فرصت داشتم ولی شاید مطلبی به جز در باره خدمت نداشتم و هنوز هم ندارم و نمیخاستم وبلاگ حال و هوای سربازی بگیره ولی مثل اینکه ناگزیر باید از این دوران به خصوص مدت آموزشی که بعد از گذشت کمتر از یک هفته دلم براش تنگ شده ، خاطراتی برای خودم به جا بگذارم.

شروع این خاطرات با یه شعره که شب آخر و در جشن آزادی در گروهان با بچه ها خونده شدهرچند در روز آخر تمام شیرینی های این دوران به دهن خیلی از بچه ها مثل خودم تلخ تلخ شد. بگذریم، این شعر رو تقدیم  میکنم به خیل دوستانی که حتی با داشتن شرایط و تنها به خاطر تبعیض توی تقسیمات بهشون ظلم شد.

از آن روزی که اسمم دفتری شد

به سربازی رفتن من حتمنی شد

به حوزه رفتم و اعزام گشتم

به پادگان آمدم، سرباز گشتم

دم دروازه پادگان رسیدم

صدای تبل و شیپور را شنیدم

صدای تبل و شیپور نظام است

از این پس خواب شیرین بر ما حرام است

به صف کردن تراشیدن سرم را

به تن کردن لباس سربازیم را

لباس سربازیم دادن بپوشم

لباس شخصیم را میفروشم

نگو خدمت بگو سرچشمه غم

بشین پاشو زیاد است و غذا کم

نوشتم نامه ای با برگ گیلاس

به خدمت آمدم با کله ای تاس

نوشتم نامه ای با برگ چایی

کلاغ پر میروم مادر کجایی

کلاغ پر میروم قاشق به دندان

برای خوردن یک لقمه نان

تو ای مادر مرا 20 ساله کردی

برای پادگان آماده کردی

لباس سربازیم رنگ زمینه

تو مادر غم مخور دنیا همینه

بیا بلبل از این کوچه گذر کن

رفیقان را ز حال ما خبر کن

اولین مرخصی

تازه اومدم 1 ساعت بیشتر نیست که رسیدم خونه

الان خیلی خابم میاد

برم بخابم

پیش به سوی یزد

امروز رفتم شهرک آزمایش بعد کلی معطلی ،  کدها رو خوندن و گفتن 2 حالت داره:

1- اگه میخاین خودتون با هزینه خودتون بیاین، شنبه ساعت 8 صبح یزد دم پادگان خاتمی باشین

2- اگه میخاین ما ببریمتون با اتوبوس فردا ترمینال کاوه

و من هم چون صف دوم جزو 17 نفر اول بودم و دیدم به صرفه نیست خودم برم تا میایم آدرس پیدا کنم و اینا، نمی ارزهقرار شد فردا صبح ساعت 8 ترمینال کاوه  تعاونی 6 سوار اتوبوس بشم

اینم کلمه (با تشدید روی ل) کچلش کردم حالش و ببره 😀

این نواحی قرمز روی کله هم پیچ های کله بنده است 2 تا عقب و یکی جلو به اضافه محل شکستگی های دوران بچگی

اون بزرگه بخیه اش خیلی با حال بود برا همین جاش اینقدر بزرگه

میگن اینا که 2 تا پیچ دارند 2 تا زن میگیرن! من 3 تا دارم و فکر کنم خرجم بره بالا:D

شما ها نمیدونید علت این پیچ ها چیه به جز وراثت؟و اصلا اسم علمیش چیه؟

خوب دیگه  برم ساکم رو ببندم ملالی نخواهد بود جز دوری کامپیوترم

پس تا مرخصی بعد