ماجرای استخدام نشدن من در آموزش و پرورش

دفعه قبلی که پست زدم فکر میکیردم تا آخر مهر حتما حتما کار پیدا میکنم ولی متاسفانه نشد

آموزش و پرورش بود که گفتم قبول نشدم ولی قبول شدم . یعنی یک هفته بعد از اعلام نتایج من رفتم تو سایت گفتم یه بار دیگه این صفحه نتایج را باز کنم یعنی بیشتر هدفم این بود ببینم کسایی که میشناسم قبول شدند یا نه خلاصه کد ملی خودم را وارد کردم و با تعجب دیدم زده قبول شدید

حالا یک هفته هم از فرصت مراجعه به سازمان گذشته و ساعت 9 شب. با یکی از اقوام که میدونستم قبول شده تماس گرفتم گفت فردا با این مدارک برو سازمان. رفتیم سازمان گفتند برو برای کارای مصاحبه خلاصه دردسرتون ندم ماجرای مصاحبه و آزمون علمی هم خودش داستانی بود بالاخره مراحل گزینش تمام و کمال انجام شد.

اما در روز اعلام نتایج نهایی

شهرستان بودم با یه مکافاتی اینترنت جور کردیم و رفتیم تو سایت اسم بزن نیست کد ملی بزن نیست شماره داوطلبی بزن نیست داوطلب گرامی هر سه روش را امتحان کن اگه نبود قبول نشدی دیگه نمره و امتیاز و چرا رد شدی و اصلا تو رد شدی یا اسمت وجود نداره و … کشک

خوب اون روز با افسوس گذشت تا اومدم اصفهان و یکی از اقوام گفت برو اعتراض بزار بهت میگن چرا ردت کردند خلاصه رفتیم و با کمک از بند پ و غیره فهمیدیم که دلیل رد اینجانب به خاطر تاریخ پایان خدمت هست که 20 روز بعد از تاریخ  ثبت نام برای آزمون بوده  است و ضمنا  خودشون هم بخشنامه ای اول زده بودند که تاریخ پایان خدمت تا 15 مرداد هم قبوله و بعد زدند زیرش که اون بخشنامه لغو است آقا سرتون را درد نیارم به هر دری زدیم باز نشد و این شد که ما لقایش را به بقایش بخشیدیم یا یه چیزی تو همین مایه ها.

دلم از این میسوزه که برای رشته ما فقط 9 نفر در استان میخواستن و من امتیاز لازم را آورده بودم

ولی خوب قسمت نبود و شاید این پاسخ و تشکر مسولین بود به 30 سال خدمت پدرم دراین وزارت

خیلی ها در جریان این استخدام گفتند فقط  بچه های فرهنگی را استخدام کردند ولی اینطور نبود این واقعا بی انصافیه نابراری خیلی بود ولی این را مطمئن باشید (نمونش دو تا از دوستای خودم که قبول شدندیکیش پدرش تو شهرداری بود یکی دیگش هم کشاورز) که  سازمان آموزش و پرورش همیشه سازمانی بوده که کمترین ارزش را به کارکنان خودش میداده من یادمه وقتی که ما شاگرد اول میشدیم توی دبستان یا راهنمایی به ما یه رادیو دو موج و یه لوح میدادند در صورتی که سازمانهایی مثل اداره برق خیلی بیشتر هدیه میدادند و یا یادمه 3 سال پیش یه استخر به نام مروارید افتتاح شد که انصافا یکی از بهترین و بزرگترین استخرهای شهر باشه که آموزش و پرورش ساخت و در مثلا در اختیار فرهنگیان گذاشت ولی بعد از یکسال دیدیم که از فولاد مبارکه تا تاکسی رانی در اون حضور داشتند و سانس داشتند در حالیکه شما عمرا بتونید در استخرهای خصوصی اینجور سازمانها وارد بشید و این مطالب را خود روسا نیز قبول دارند همونطور که من به آقای عاملیان رییس آموزش و پرورش استان شخصا گفتم.

Advertisements

خسته و بی هدف

احساس خستگی دارم نه به خاطر کار زیاد به خاطر بی هدفی به خاطر بلاتکلیفی به خاطر اینکه با خودم رو راست نیستم .

دلم میخاد به یه خواب عمیق فرو برم، از این دنیا فرار کنم ، توی این یکسال گذشته دست به هر کاری زدم نشد. یه جای کارم میلنگه از همه میخام فرار کنم

حتی نمیتونم از این مرخصی استفاده کنم دارم همینجوری دور خودم میچرخم

گمونم دارم افسرده میشم باید برم پادگان انگار اونجا بهتر بودم

گريه کن

امروز ايميلي گرفتم با اين مضموم که در پايين عينا متنش رو آوردم .

اين ايميل به خودي خود قلب هر انساني رو به درد مياره ولي مطلبي رو من ميخام بهش اضافه کنم و به جاي انتقاد از دولت و شهردار پيشنهادي براش بدم:

نمي دونم شما اين برنامه جديد آقاي رشيد پور رو ميبينيد يا نه ! من چند تا از قسمتهاش رو ديدم

خطابم به آقاي رضا رشيد پور مجري اين برنامه است:  آقاي رشيد پور دو نفر از مهمانهاي شما طي اين چند برنامه از جراحان خوب کشور بودند و هر کدوم صاحب مسلک بودند يکي از

آنها در رشته جراحي پلاستيک و ديگري در رشته جراحي گوش و حلق و بيني کاري ندارم که سر جراحي دماغ بحث ميکردند و تعريف مي کردند که ما توي دنيا اوليم در جراحي

پلاستيک و از کشورهاي ديگه ميان اينجا دماغشون رو عمل ميکنند چون هم ارزون تره هم دکتر هاي ما بهترند ما رو توي فلان سمينار من رو نشون دادن گفتن ايشون تخصص دماغه و از

اين حرفها

شما در اين چند برنامتون به جاي اينکه توي بسته هاتون عکس جووني مهمانها ويا صداي دوستانشون رو پخش کنيد يک نفر از اين جراح ها رو دعوت کنيد و فقط عکسهاي اين بچه ها رو

نشون بديد همين.

اگه اين جراح ها اين بچه ها رو عمل کنند به خدا هم يک ثواب بردن و هم تبليغيه براي کار خودشون چه اشکالي داره؟

متن ايميل:

گريه کن گريه قشنگه

گريه سهم دل تنگ

ه گريه کن گريه غروره

مرهم اين راه دوره

گريه سهم دل تنگه

آقاي شهردار! آقاي رئيس جمهور! اين تصاوير را ديده ايد؟؟؟ در خبرها آمده بود که

شهردار محترم تهران مبلغ 3 ميليارد تومان را براي بازسازي لبنان اختصاص داد. آقاي شهردار اين تصاوير را قبلا ديده ايد؟ تصاوير کودکاني که به خاطر آتش سوزي در مدرسه و به خاطر

نبود بخاري گازي و امکانات گرمايشي مناسب به اين چهره افتاده‌اند … آيا ما کم حافظه شده‌ايم؟ آيا جناب شهردار يادي از اين عزيزان کرده اند؟ آيا کمک به مردم روستايي و به دور از

امکانات مملکت خودمون از بذل بخشش براي کشورهاي ديگه واجب تر نيست؟ و بسيار پرسش هاي بي پاسخ ديگر …

نرگس براي عکاس نمي‌خندد

برق نگاه معصومشان ‌با قاب‌هاي چوبي در دست که در آن ‌چهره‌هايي متفاوت از تصوير فعلي‌اشان را نشان‌ مي‌داد، آتش به دلمان زد.

عمق نگاه نافذشان شرمسارمان کرد که چرا نبايد يک بخاري استاندارد در کلاسشان مي‌بود، و انگشت‌هاي ذوب شده‌ نرگس در کنار کتاب فارسي کلاس سوم ما را ناخودآگاه به ياد حسنک کجايي، تصميم کبري، روباه و خروس و ده‌ها درس خاطره‌انگيز ديگر اين دوره انداخت.

نمي‌دانيم وقتي به درس پترس فداکار مي‌رسند، چه تصويري از انگشت پترس در ذهنشان شکل خواهد گرفت و حتي نمي‌دانيم آيا به خاطر گرمي مشعل دهقان فداکار، او را دوست مي‌دارند. دخترکان و پسرکاني با قاب‌هاي بزرگ در دست که حسرت و رنج در چشمانشان موج مي‌زند، بچه‌هايي که رنگ نداشته ديوار خانه‌اشان حکايت از جيب خالي والدينشان براي هزينه‌هاي سرسام‌آور درمان دارد و نمي‌دانيم چرا تا به امروز گره‌هاي چروک چهره‌‌هايشان که قرار بود ترميم شوند، هنوز باز نشده است و اين پرسش که آيا در ميان سيل پزشکان اين مرز و بوم کسي حاضر است با ظرافت انگشتانش مرهمي براي صورتکان اين بچه‌ها باشد، ما را به خود مشغول کرده است.

نرگس در روستايشان مي‌ماند، به دنبال مرغ خانه‌اشان مي‌دود تا شايد با سر و صداي مرغ و خروس‌هاي خانه بتواند اندکي خود را تخليه کند.

نرگس در کنار ديگر بچه‌هاي قرباني غفلت ما در کنار بچه‌هاي روستا براي گرفتن يک عکس حاضر مي‌شود اما او براي عکاس نمي‌خندد.

نرگس دفتر مشقش را باز مي‌کند، به زحمت و با کمک دست ديگر مداد سياه را در دست مي‌گيرد و در سطر اول مي‌نويسد: اي کاش کلاسمان آتش نمي‌گرفت

اين ايميل را براي دوستان و آشنايانتان بفرستيد شايد به دست پزشكي ميهن‌پرست و انساندوست برسد و درد اين كودكانِ سرزمين خشكيده‌مان را مرهمي بخشد.

پي نون: عکسهاي بيشتري بود ببخشيد نشد آپلود کنم.

چرا ما هميشه بد قول هستيم؟

يادش به خير دو سه سال پيش با جمعي از بچه هاي دانشگاه يه اردو مشهد رفتيم که فکر نميکنم تا آخر عمرم چنين مسافرتي تکرار بشه. يه نفر به عنوان راهنما با ما بود که به اصطلاح راهنماي تور بود و ادعاي نظم و راستگويي و سواد و .. ميکرد

يه شب توي سوئيت ما بود و تا صبح مخ يکي از دوستان رو گرفته بود به کار بي چاره

من توي اتاق خواب خوابيده بودم ولي گاهي يه مقدار ا ز حرف هاش رو ميشنيدم

از چرنديات و حرفهاي سياسي و اجتماعي و خالي بندي هاش که بگذريم يه حرفش برام جالب بود

ميگفت آمريکايي ها آدمهاي راتگويي هستند و سر قولشونند

ولي روسها آدماي خيلي کثيفي هستند و هيچوقت به قولشون عمل نميکنند

من به راست يا دروغ بودنش کاري ندارم ميخام اينرو بگم که ما هم که ادعاي مسلموني داريم، شيعه راستگو و.. چرا اينقدر بدقوليم؟

از فدراسيون فوتبال و شرکت نفت و ايران خودرو و بانک ملي و هزار ارگان ديگه گرفته تا خود من

چرا بدقولي؟ بعضي مواقع برامون بدقولي ميشه عادت

امروز: باشه فردا برات انجام ميدم حتما خيالت راحت

فردا: اه يادم رفت

بابا اگه نميتوني يه نه بگو خلاص

مطمئن باشيد يکي از دلايل عدم پيشرفت ما همينه بدقولي

فعلا پي نون: ازدو دوست خوبم فرشاد يوسفي وژوبين آيتي هم ممنونم که اولين چراغهاي اين وبلاگ رو روشن کردند